خیلی دلم میخواد پستم شامل همین دوکلمه بود...دنیایی سرشار از حرفهای نگفته...که اگر دلتان خواست و وجود چون منه بی ارزشی در پستوی قدیمی قلبتان و کوچه پس کوچه های کاه گلی ذهنتان،ارزشی داشت بروید و پیش رابگیرید و درد بیدرمان من دوا شود
بطور عجیبی است که این زمان برایم فراهم شده تا در یک اتاق کوروسوت که شوفاژش تا ته باز است ولی اصلا گرمایی ندارد،چندروزی را تنهایی سر کنم...ساعت3و49 دقیقه امروز از خواب بلند شدم،صبح نها!ظهر...همین نیم ساعت پیش!
گفته بودم که از خواب دیدن متنفرم ولی زیاد میخوابم؟؟؟ کمی توضیح میدهم...ادمی که خواب ندیده باشه وجود دارد یا نه من که نمیدونم ولی اگر وجود داشت خیلی خیلی مشتاق بودم جزو ام دسته بندی باشم...عموما خوابهایم هیچوقتتتت بیادم نمیاید...هرگزه هرگزه مخصوصا خوابهای خوبش...ده سالیست که خواب بد که میبینم مطمئن میشوم معنا و مفهومی دارد که البته مدتی میگذرد میفهمم یک مدت چندروزه،چندماهه یا چندساله!
بخاطر همین وحشتم از خواب های کابوس مانندم زیاد است...مثل وقتیکه دیدم چاقویی دارد به گردنم فشار میاید و چند ماه نگذشته کیف قاپی با همین ردش کیفم را چنگ زد و برد!(بماند که تا مداها ارامش نداشتم...کسی اینرا نمیداند جز پدر بی عرضه ای ک گفت حواست را بیشتر جمع کن!) توضیحات بیشترش بعدا...
پوچترین و بیهدف ترینم...دنبال پولم
...پول غلمبه اما میدانم به هیچچچچچ دردم نمیخورد جز اینکه خرجش کنم برای مباحث تفریحی و آنقدر ذهنم را ازاین افسردگی ایکه خودم حس میکنم افتاده به جانم!دور کنم شاید که راه گریزی باشد...
آینده ای پیش چشمانم دارم و ان اینست که یک روز خودم را با وجود بچه و همسر خواهم کشت؛بقدری واضح است که انگار از پشت یک شیشه دارم نگاهش میکنم؛ :)
و با اینکه تلاش میکنم از این تصور با تمام قوا دور شوم؛میبینم فرار کردنم عین نزدیک شدن بهشه و موندم دویدن به سمتش؛
مطمئنم یک جایی جوری جا خواهم زد که همه که هیچ خودم هم انگشت به دهن بمانم؛
میخواهم بدم روی مچ دستم تتو کنند "؛"
و درآخر...خدا اگر همانی باشد که در کله من به زور مته و آچار فروکرده اند،(بقول فلان کسی در فلان جایی)باید از من عذرخواهی کند؛
برچسب:
نویسنده: یوسف یزدانی