هنوز هم مخیله ام قادر به هضم این موضوع نیست که چرا زن ها عجیب و غریب الغربا ترینند در ذهن ناهمجنسانشان
محبت توجه احترام اعتماد وحمایت تمام آن چیزیست که یک زن طالبشه...در شکل ها و جنبه های غیرشبیه بهم... در هرکدام از آنها که پایتان بلنگد ان زن هم یک پای عشقش به شما لنگ میخورد زن تماما محتاج همین هاست... لباس بپوشد و بگوئید چه قدر زیبا و خاصی امروز... در خانه برایتان با ادویه عشق پخت وپز کند و شماهم با عشق بله بگوئید که اگر نگوئید وقتی تمام مواد غذا هم به اندازه باشد و همه شرایط طبخ و هضم و بلع عالی، بازهم به کامتان نمی چسبد که نمی چسبد...این 5 تا اصول زندگی با هرزنی است و تامام!
من باب همین جمله خدمت خانم های گرامی و گرانقدر عزیز هم یک راهنمائی میکنم من باب اینکه بفهمید طرفتان این ویژگی هارا دارد یا نه و صرفا به آن زمان چند ونیم گرمی که داخل دهانش بدون کوچکترین زحمتی در چرخش و پیچش است اعتماد یوختی!
در تمام این تابستان که هنوز هم کامل گذر نکرده...بعد از جدایی از آخرین آدم اشتباه زندگیم که البته اولین نبود و قبل از او هم یک یا بشود گفت دو نفر اشتباهی دیگرهم بوده اند! یک تجربه خیلی جالبی بدست اوردم که آدمی رو هیچوقت نمیشه تغییر داد و اگر فردی بخوادبرای با شما بودن تغییر کند باید خیلی قبل تر به این فکر افتاده باشد...بماند کمی پیچیده است...
بعد از جدایی از آن آدم درب خانه با اجازه من بعد از زمانی به روی خواستگاران باز شد، حتی تمام افرادیکه انگار دنبالشان کرده اند و قبل از محرم میخواستند فقط ازدواج کنند... عجب احمق هائی!عجببب
میدانید نه خانه خواستم و نه ماشین و نه هیچ چیز دیگری به جز این 5 تا...و میدانید چه شد همگی گفتند اوکیه بابا! احمق هائیکه فک میکردند من هم به اندازه آنها احمقم و به همین حرف قناعت میکنم و طوق بندگی را به گردن میندازم!
اما از بین آن 5نفر فقط یک نفر بود که خب حالیش بود، خیلی هم نه کمی بیشتر از دیگران! فقط او بود که پرسید منظورتان از اینها جیست ...داشتم به او امیدوار میشدم اما او باز هم فقط 5 دقیقه بیشتر از سایرین در اتاق من ماند!
من تمام این 5 عدد را از آنها میخواستم و بعد برای اثبات حرفشان به خودم یک چیز طلب میکردم حق طلاق
سومین نفر که اسمش ابوالفضل بود یک نادان به تمام معنا بود... اول او را میگویم...بدون هیچ حرفی رفت بیرون از اتاق و کنار خواهرجانش ایستاد و چیزی گفت و همگی رفتند...پدرم گفت همون حرف همیشگی؟ کمی کوتاه بیا دیگر ...میخواهی وقت گل نی بشود عروس شوی ها؟!
گفتم اگر نمیگفتم حداقل نمیفهمیدی انقدر بیشعور هستند که بدون خداحافظی رفتند و دسته گل را هم بردند هیچوقت این حجم از خوشی و شادی را حین ترک کردن یک خواستگار از خانه حس نکرده بودم....
4 نفریکه بدون آن ادم کمی فهمیده تر! همگی دقایقی بعد از زدن حرف من گذاشتند و رفتند و من فهمیدم هیچکدام از 5 مورد بالا را ندارند!
اول اعتماد که میترسیدند یک روز طلاق بگیرم و حتما برای همین اینرا میخواهم چون نقشه ای دارم...دوم محبت و سوم احترام...من 30 سال قرار است با توئی در یک خانه باشم که هیچ نمیدانم بدون هیچ خواسته ای بیایم و بله بدهم به توئه بیشعور که چه؟ حالا نگه نداری حق قانونیم را بعدا هم حقوق دیگر را زیرپا میذاری دیگه!
اما آن ابوالفضل خیلی جالب بود...گفت باشد و حق طلاق مشکلی ندارم چون هم به شما اعتماد دارم و هم به خودم که میدانم در رندگی میتوانم با سختی هایش هم شما را زاضی و خوشحال نگه دارم...رفتیم بیرون و من کمی ته دلم روشن بود به اینکه این آدم ، لااقل آدم است اما زهی...زهییییی خیال باطل... گفت من شرط عروس را قبول دارم و یک شرط دارم چادر! احمق جان چادر چرا وقتی تو به من اعتماد داری وقتی عمری مرا بدون چادر دیده ای میخواهب مرا تغییر دهی ک چ!؟!؟ همانطور ک6 هستم بپسند اعتماد و احنرام را یکجا زیرپاهای جفتیش کوبید!
هیج نگفتم و کفتم هندز نرحله دوم و آخر سنجش مانده ...مادرش گفت حالا که جوان ها مشکلی ندارند و قبول است این را بگوئیم ما رسم دستمال داریم! همان رسم حالبهم زن و مزخرفی که مشت درب اتاق عروس و داماد در شب زفاف مینشینند و دلشان خوش است عروس باکره شان مشخص شد حالش! من هم دیدم حرف حرمت و اعتماد ریخت بهم ...پدر و مادرم در شوک بودند ما که این چیزهای حال بهم زن را نداربم آخر!!
گفتم من مشکلی ندارم فقط یک برگ آزمایش بیاورید از باکرگی پسرتان بدبخت آقا ابوالفضل همانجا مشم هایش ریخت و خداروشکر چیزی هم دستگیر پدرم شد...مادرش گفت ما این عروس زبان دار را نمیخواهیم و پدرش گفت حرمت را نگه نمیدارید شما خواهرش گفت حیارو خوردی آبرو را قی نکن دختر... میدانید چه شد پدرم پدر شد!و بعد از مدتها حرفی در حمایت از من زد... اگر آنقدر ها به پسرتان اعتماد ندارید پس غلط میکنید به خواستگاری دختر من می آیید... و اگر حرف از اعتماد به دختر من میزنید بازهم غلط میکنید دستمال میخواهید آخ که جقدر شیرین بود ها...
درکل خواستم بگویم اول حق طلاق
دوم آزمایش بکارت مرد
اینها رو اوکی نکنید این زندگی از الآن تهش برای من یکی و دیگران مشخص است باشد لزومی بر بهتر بودن نیست اما نبودنش یعنی فاجعه...
کاری نکنید در یک زندگی فاجعه بار حبس شوید که تماما زجر است وبس
برچسب:
نویسنده: یوسف یزدانی